تبليغاتX
دو تا بچه فرزانگانی

دو تا بچه فرزانگانی

اقا من وقت ندارم هی دونه دونه بیام وبلاگا نظر بدم...واقعا ببخشید! :دی


اقا ما دبیرستانی شدنمون همچین عجیب نیس...


عجیبه که یه روزیم راهنمایی بودیم...


اصن نمیدونین چه حسیه وقتی پستی قدیمی مون رو میخونم...


به خودمون میخندم... چه قد بچه بودیم...


خیلی جالبه...خیلی...:دی

+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 22:47 نويسنده زهرا |
اقا من وقت ندارم هی دونه دونه بیام وبلاگا نظر بدم...واقعا ببخشید! :دی


اقا ما دبیرستانی شدنمون همچین عجیب نیس...


عجیبه که یه روزیم راهنمایی بودیم...


اصن نمیدونین چه حسیه وقتی پستی قدیمی مون رو میخونم...


به خودمون میخندم... چه قد بچه بودیم...


خیلی جالبه...خیلی...:دی

+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 22:47 نويسنده زهرا |
سلام!: )


فک کنم الان خیــــــــــلی عجیبه که این وبُ آپ کنم!:دی


الان ینی من دبیرستانیم؟ شوخی میکنی؟


بازم سر می زنم! قول میدم!:دی


مرسی از همه ی کسایی که وقتی ما نبودیم، مراقبِ اینجا بودن! : )


+ باو دوستان عزیز ، چی بنویسیم؟ اصن وبلاگ نویسی یادم رفته ! :دی

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 3:36 نويسنده زهرا |
به به...

عيد شد و رفت و ما يه دست به سر رو ي اين وب بيچاره نكشيديم!

بميرم برات مادر....

حذف نميكنم اين وبو....اخه بعد يه مدت باز فعال ميشم... اون وقت حيف ميشه وبمون!

ميدونين تا چن ماه ديگه راهنمايي تموم مييشه! خيلي سخته واسم!

فرض كن ديگه صبام رو با ديدن شيرووني سبز شروع نكنم!

ديگه به كوچولو بودن اولا نخنديم! ديگه به ديوونه بودن دوما نخنديم!

مدرسه تو ساله نود بوي جدايي ميده... نه بوي تازگي!

درخت توت ... اين بهار اخرين بهاريه كه اين بچه ها از سر و روت بالا ميرن!

قبض اب مدرسه! ما ديگه نيستم...ولي دوره هاي بعدي هستن...شايد راه ما رو ادامه دادن!

پ.ن : به خاطر يه چيزي ناراحتم واسه همين آپ غمگين بود!

پ.ن2: چرا فراموش كردن هميشه سخته؟ چه مدرسه باشه... چه كلاس باشه ...چه يه ادم.... يكي كه دوسش داري باشه!

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 17:45 نويسنده زهرا |
عليكه سلام...

خب دوستانه عزيز... مستحضر هستين كه... سمپاديا وا شده....

باز اين وبلاگ ع قديما ميشه... گاه گاهي نفسي مي آيد...

البته سعي ميكنم اين طوري نشه... ولي خب...

به هر حال...:دي!

پ.ن: بازم حسه قشنگ ديدن :

شما پیغام خصوصی جدیدی دریافت کرده اید. آیا مایل با باز شدن صندوق پستی خود توسط پنجره جدید هستید؟

پ.ن2: بسوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز 1532.5

+ تاريخ جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 16:38 نويسنده زهرا |
سلام...

بدون مقدمه.... فيلتر رو ورداشتن...حالا برين حالشو ببرين...

ولي شايد همين طور كه گفتن برداشتن همين طورم بگن ميذارن...

اون وخ ما چه گلي رو سرمون بكاريم؟

اون وخ نه وقت داريم بخونيم....نه از قبل چيزي بلديم...

اوخ....وضعيت خيلي بي ريخته!

ولي بي خيال...فعلا كه ورداشتن...مهم اينه..

+ فيلتر: آزمون وروديه دبيرستان...

+ كه مديره ي مدرسمون اعلام كردن كه امسال براي ورود به دبيرستان لازم به دادن امتحان نيست...

وارد شدن به دبيرستان مشروط به نمره ي انضباط و وضعيت كليه تحصيليه...

+ الان سوال اينجاست... مديرمون و سازمانيا به روح اعتقاد دارن؟

+ تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:53 نويسنده زهرا |
سلام...

ديشب تمام مدت حواسم به پنجره بود...

يه روز تمام برف.... از ظهر ديروز با ظهر امروز...

7rii61v9wpivyz950ayc.jpg

رفتيم برف بازي... عالي بود...


g61t5cc7ljgl2hjfsfy.jpeg

پ.ن1: امروز رفتيم اردو ،سينما....

پ.ن2: اولش "ديگري" بود...يهويي شد "عروسك"....

پ.ن3: نصفه ديالوگاي فيلم چرت و پرتا ي عشقولانه ي لوس بود....

پ.ن4: حسام نواب صفري به جمله ميگفت....كلي سينما عق ميزدن...

پ.ن5: تو اوتوبوس.....:-"اِهم... بگذريم....اسغفرالله....

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 20:5 نويسنده زهرا |
من عاشقتم خدا....

برف....

حلقه....

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

من اين روزا رو دوس دارم....

تموم نشن...لطفا!

+من ديوانه ام....مستم!

+ كاش يه چي ديگه از خدا خواسته بودم... گفتم پارسالو دوس داشتم...ولي نه اين چيزاشو...ايييييييييي...

اميدوارم ديگه حضورشون مستفيضمون نكنه...وبمون خز ميشه.... اوه اوه الان باز دعوا ميشه...من نميخوام!

+ ادم وقتي يكي بهش احترام ميذاره بهش احترام ميذاره.... وقتي يكي باش بد حرف بزنه باش بد حرف ميزنه...

+ هورا.... لكه ي ننگ ديگه روي وبلاگمون سنگيني نميكنه...اون بحث ِ چرت قبل از پاك شدن مشكوك وبلاگمون اتفاق افتاده بود.... الان ديگه نيستش...خوشحالم....

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:1 نويسنده زهرا |
ابري نيست...
بادي نيست....
در دل اي شهر هيچ جا پاكي نيست....
 نه در آسمان نه بر روي زمين....
به اميد انكه بنشينم لب پله
گردش بچه ها ، روشني ، ما باران
بوي خاك و اواز دل ها

پ.ن: اين تو كتيبه من نوشته بودم....

پ.ن: امروز حلقه زديم....واسه همين نوشتم اينو!


پ.ن: آفرين....با خاطره ها نميشه زندگي كرد....فراموش ميكني....زندگي جاريست!

پ.ن: طي شك هاي وارد شده بر اثر سوناميِ امتحانات...در حلقه....شعر هايي از قبيل: دختر ايروني ،‌ دختري بودم(:دي) ،‌مگين جان....

كلا دوستان حالشون خوب نبود.... شما به دل نگيرين!

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 10:51 نويسنده زهرا |
سلام...

خداي من...

سمپاديا فيلتر شد نظراي وبه ما رف بالا...خوبه... دمشون گرم!:دي!

اخ گفتم فيلتر.....

همون فيلتري كه قراره ما توش گير كنيم....

امتحانا دارن ميگذرن....امروز حرفه سوژه بود...همه ي كلاس نشسته بودن 20 دقيقه بگذره كه بدن...

خيييييييييييييلي چرت بود...

8:45 دقيقه همه ي بچه ها داده بودن....حالا تا ساعت 10 علاف بوديم تا در رو باز كنن...

عملايات گريز از مدرسه بي ثمر بود...

اخي...دو تا از بچه ها فهميدن كه تقلب كرده بودن.... كلي ناراحت شديم!

باو من چرا مطلب قشنگ نميذارم اينجا؟ نميدونم چرا...شايد چون  طولاني ميشه!

دفه ي ديگه قول ميدم يه چيزه پر بار بنويسم!

پ.ن: كلمات كليدي برگه تاريخ من: رسانه هاي خارجي...اينترنت......امريكا.... اسرائيل...مايه ي فساد جووناي ما!

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 13:27 نويسنده زهرا |